تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

شخصی

کوهنوردی میان بهشت و زمین

 

نوشتن حتمن یک اتفاق تراژیک نمی خواهد که، می خواهد ؟

امروز بعد مدتها دور از ورزش و اینها بودن، با آقای " م " که مردی به شدت دوست داشتنی ست، رفتیم کوه. قبلِ رسیدن، توی ترافیک روی اعصاب ِ چمران بودم که خواستم زنگ بزنم و بگویم هوا بدجوری گرد و خاک دارد و نرویم. این کار را نکردم. وقتی رسیدم او هم گفت می خواسته همین کار را کند و نکرده. خب وسط هفته بود و اساسی خلوت بود و همه ی آسمان و زمین دست خودمان بود. آقای م هفته ای دو بار کوه است. من قبلن ها می رفتم ها، اما الان نه. بدنم آماده نبود اما خوب بالا رفتم. تازه با آنکه از یک جایی از راه نرفتیم و انداختیم توی کوهنوردی واقعی. بالا که رسیدیم هوا فوق العاده بود. نه گرد و خاکی بود و نه دود و دمی. خوشحال شدیم که هیچکدام زنگ نزده به آن یکی برای کنسل کردن برنامه. بالا که رسیدیم آقای م مثل همیشه از هر جیب کوله اش خوردنی غافلگیر کننده ای در آورد و من، با سر ِ خم، فقط دو بسته ساقه طلایی کشیدم بیرون !

سنگگ و پنیر و گوجه خوردیم و بالا رو به سردی داشت و چایی خوردیم و چند تا بیسکویت. آهنگ های قدیمی گوش کردیم و چایی خوردیم. یکسری آدم جذاب هم بودند که معمولن فقط توی کوه و کمر پیدا می شوند و معمولن توی شهر کمتر می توانی پیدا شان کنی، هیچ ربطی به آدم های پایین ندارند و آدم حتا از نگاه کردن شان لذت می برد. آدم هایی که خودشان هستند و خیلی وقت ست فهمیده اند همه چیز  در عین بزرگی، چقدر کوچک است، یا بر عکس.  و این بهشان آرامشی می دهد که آنها را متمایز می کند از بقیه.  به شدت متمایز می کند ها !

آقای م با همه اینها رفیق است. آقای م هفته ای دو روز می رود تا بالا و همین است که همه شان را می شناسد. من هم قبلن ها بعضی شان را می شناختم، الان نه. 

بالا، هوا خنک ِ مایل به سرما بود. به قدری همه چیز خوب بود که دل مان نمی آمد برگردیم. به سرم زده بود شب بمانم و صبح برگردم پایین، که خب از هر نظر فکر احمقانه ای بود. برگشتنی به تاریکی خوردیم و چراغ های زرد ِ توی راه یکی در میان روشن شده بودند و با م از زمین و زمان حرف زدیم و خندیدیم و غمگین شدیم. با م خیلی می چسبد حرف زدن. هم حرف زدن و هم گوش کردن. هم راه رفتن.

یک جایی بین راه بودیم که صدای باد همه جا را گرفته بود و قطره قطره باران می آمد و یک فضای مالیخولیایی شده بود برای خودش که آهنگ بهشت و زمین کیتارو را گذاشتم و مالیخولیا را کامل کردم. تا چند دقیقه کلن روی زمین نبودم اما وقتی افتادم پایین، وقتی آهنگ تمام شد، چیزی به پایین نمانده بود و همانطور که با م حرف می زدیم بارانِ حسابی باریدن گرفت و حسابی خیس شدیم. رعد و برق می زد و باران که سوار ماشین شدیم و برگشتیم.

به م گفتم من دوباره کوهنورد می شوم.  گفتم هفته ای حداقل یک روز با تو بالا خواهم رفت و یک جایی بین بهشت و زمین، سنگک و پنیر و گوجه خواهم خورد !

وقتی که بر می گشتم، چمران حسابی خلوت بود و همه اتوبان ها خلوت بودند و باران می بارید و من با وجود خستگی مفرط، به  نوبت کوه رفتن هفته ی بعد فکر می کردم.

 

پانوشت : در این ۷ سال وبلاگ نویسی، هیچوقت دوست نداشتم کامنت گذاری را به تایید وابسته کنم. اما خب آدم گاهی مجبور می شود این کار را کند. مجبور می شود، از دست آدم هایی که نام و نشانی ندارند و هی الکی سرک می کشند توی چیزهایی که بهشان مربوط نیست. یکی نیست بگوید انسان محترم، حداقل کاری که می توانی انجام دهی گذاشتن یک اسم است، نه؟!

+      سیاوش  | 

ردّپا

 

+      سیاوش  | 

ابوریحان

 

برای دیوانه ترین آدم دنیا

این روزها ابدن حالم دست خودم نیست. یعنی واقعن دست خودم نیست ها !  طوری که دیگر برای خودم هم خسته کننده و بی معنی شده اینهمه حال بیخود ِ دلتنگ. اینکه به معنای واقعی کلمه الکی زندگی می کنم و یکجوری که انگار دائم توی اوهام هستم. اما خب نباید اینطور بماند. بگذریم.

نمی دانم چطور شد که فهمیدم خودش است. خیلی هم خب سخت نبودن فهمیدن اش. اما مسئله این بود که قبل از حتا کوچکترین نشانه ای فهمیدم خودش است. قبل از اینکه همه ی آن کلمه های آشنا و جاهای آشنا و کلن یک آشنایی عمیق ِ بزرگ را ببینم. او دیوانه ترین آدمی بود که دیده بودم. نه آنکه دیوانه کم دیده باشم، نه، اما او یکجور دیگر بود. خودش بود و قدری بزرگ بود که من اوایل حتا رویم نمی شد برایش کامنت بگذارم. بعد ها هم البته همیشه خجالت می کشیدم ازش. یک بزرگی ای داشت که قابل توصیف نبود، و نیست.

اینکه چرا اینها را الان می نویسم برای خودم هم مبهم است. فقط فهمیدن اینکه او رفته و دیگر توی این شهر نیست آنقدر روانی ام کرد که کیلومتر ها راه رفتم و به چیزی فکر نکردم. الان هم آنقدر ذهنم پخش و پلاست که گیج شده ام. ولش کنید. بگذارید یکطور دیگر شروع کنم. عکس ِ گوشه اتوبوس را، او از من کشید. این را خودش نمی داند، ولی یکی از افتخاراتم است طرحی که او از من کشید. توی یک کافه ی مسخره ی دور وبر چهارراه ولیعصر. آن روزها حال خوشی نداشتم و در واقع هیچکس حال خوشی نداشت. آن روزها، دو سه سالی بود که قید خیلی چیزها را زده بودم و برای خودم زندگی می کردم و البته، چند ماهی بود که همه چیز به هم ریخته بود برای همه مان. اولین بار که دیدم اش باورم نمی شد. جدن باور نمی کردم آدمی که اینقدر برایم مهم بود را بشود دید !  بگذارید این را بگویم. او مهمترین آدمی بود که آن روزها هم توی دنیای اتوبوس بود و هم  دنیای بیرون. اصلن بگذارید راحت تر بگویم؛ او از مهمترین آدم های زندگی من بود، و هست. شاید حتا خودش هم این را نفهمیده باشد، نداند، اما او واقعن از مهمترین آدم های زندگی ام ست. از دسته آدم هایی که محال ست فراموشش کنم.

نه ! این هم نشد. از یک جای دیگر می گویم.

فهمیدن اینکه او حالا با عشق بزرگوارش، جای دیگری از این دنیا زندگی خوبی دارند و منتظر رفتن به جای دیگری از دنیا هستند برای زندگی خیلی بهتری، آنقدر ذوق زده ام می کند که زبانم بند می آید. اینکه به راحتی می شود فهمید با آنکه احتمالن الان سخت می گذرد بهش، اما شاد است و کنار عشق اش است و دیوانه ست. اما اینکه او هم دیگر در این شهر لامصب نیست، اینکه دیگر امکان ندارد دور و بر ابوریحان، یا پیاده رو های دانشگاه، یا چه می دانم حتا توی کریمخان او را ببینم، روانی ام می کند. خلاصه اینکه یکجای معلقی هستم و سرگیجه گرفته ام. خودش نمی داند، اما همیشه دلم می خواست یکبار دیگر هم می دیدم اش.

واقعن نمی دانم چرا اینها را الان باید بنویسم. فقط می دانم بی نهایت خوشحالم از عاشقیت اش و بودن اش، هر چند افسرده ام از رفتن اش و نبودن اش. این جمله ها هم خیلی کمتر از چیزی بود که لایق او باشد، لایق همه چیزهایی که از او یاد گرفتم. و کمتر از چیزی که می خواستم بگویم. لال شده ام !

در ضمن، تا یادم نرفته این را هم بگویم. هنوز هم پیاده روی شرقی ابوریحان، پیاده روی کنار دیوار های آجری ِ زرد ابوریحان، تصویر دختر دیوانه ای را برایم دارد که دست چپش را به دیوار می کشد و آرام راه می رود. تصویر یکی از دیوانه ترین آدم های دنیا.

یک چیز دیگر هم هست که باید بگویم. اینکه در این ظهر بهاری جمعه، در این ظهر بی بخار، کم کم دارم حس می کنم این شهر دیگر جای ماندن نیست.  دیگر جای ماندن نیست !

 

 

+      سیاوش 

حرف های نیمه کاره

 

اول

داستان از یک شب بهاری ِ نزدیک تابستان شروع شد. یا اگر بخواهم دقیق بگویم، از ساعت ده و بیست و هفت دقیقه ی شنبه شبی که ماه تقریبن نیمه بود و مردم طبق معمول همه ی آخر هفته های دیگر، توی پیاده روها  قدم می زدند و غذا می خوردند و خرید می کردند. چند هفته ای بود از روزنامه ای که برایشان کار می کردم، اخراج شده بودم. ستون ثابتی در صفحه ی آخر داشتم که هر روز یک داستان کوتاه می نوشتم. عاشقانه، جنایی، سیاسی و اجتماعی و هر چیز دیگری که می شد. بیشتر اما عاشقانه. اصولن من عشق را دوست داشتم. یعنی تنها چیزی بود که واقعن حس می کردم به درد می خورد. داستان ها هر موضوع دیگری هم که داشتند بالاخره به عشق و عاشقی و اینجور چیزها مربوط می شدند.

در واقع من نویسنده نبودم. فقط چون هیچوقت حس نکردم کاری برای من است، شروع کردم به نوشتن. کارهای زیادی را امتحان کردم. نوشتن راحت تر بود. نه که راحت، ابزارهای کمتری می خواست. فقط به تخیل نیاز داشت و حوصله؛ و این یعنی ابزارهای کمتر. من اما از این ابزارهای کم هم یکی را کم داشتم؛ حوصله. هرگز آدم با حوصله ای نبودم. به خودم هم حق می دهم. در شرایطی که من بزرگ شدم و پایم را توی اجتماع گذاشتم، شرایطی که در آن جوان شدم و جوانی ام را ادامه دادم، هرکس دیگری هم بود بی حوصله می شد. از کودکی هام فقط بدمستی های پدرم را به خاطر می آورم و جوانی ام فقط با مشکلات اقتصادی و احساسی و سیاسی گذشت و  همچنان در قسمت احساسی و اقتصادی اش با مشکل می گذرد. من اما در هر شرایطی دلم می خواست عاشق کسی باشم و این تنها چیزی بود که باعث می شد به چیزی که اسمش را زندگی گذاشته بودند ادامه بدهم. نه، نوشتن راحت نبود. سخت ترین کار بود. فقط مسئله این بود که جز این، کار دیگری ازم بر نمی آمد. هر کاری را زود یاد می گرفتم و به خوبی انجام اش می دادم. اما بعد از مدت کوتاهی ولش می کردم چون نمی توانستم تحمل اش کنم.

چراغ های کنار پیاده رو روشن بودند و لامپ های نئون مغازه ها، با رنگ های مختلف روی زمین افتاده بودند. از بعد از ظهر باد خنکی بلند شده بود. دست هایم را کرده بودم توی جیب های شلوارم و صدای کفش هام که کهنه شده بودند، تنها صدایی که بود مدام به گوشم می رسید. احساس خستگی مفرط می کردم. یک خستگی ای که من را از انجام هر کاری ساقط می کرد.

روی پله های جلوی یک بار نشستم و سیگاری روشن کردم. باد شدیدتر شده بود. ته آسمان نور ِ رعد و برق را می شد دید.

 

دوم

فردا می خواهم بروم یک تی شرت سفید ارزان قیمت بخرم و پشت اش بنویسم : " یو کن گو فست  بات آی کن گو انی ور ". این روزها تعداد معدودی آدم هست که صادقانه باهام رفتار می کند. همیشه از دروغ متنفر بوده ام و، این روزها حتا رفقا و آدم های نزدیک هم  بهم دروغ می گویند. یک نوع دورغی که مثل بقیه رفتارهایشان است و من از فهم اش عاجزم. همه صبح تا شب به این در و آن در می زنند و مدام دنبال چیزی که خودشان نام اش را گذاشته اند موفقیت می گردند و التماس می کنند به زمین و زمان که موفق شوند. من خنده ام می گیرد و گریه ام می گیرد. می خندم چون یاد این کتاب هایی می افتم که یک مدت مد شده بود و اسمشان نمی دانم قورباغه ات را چه کار کن و اینها بود. گریه ام می گیرد چون نمی توانم مثل آنها باشم و برای همین هم آنها یکی یکی از کنارم می روند. از آنجا که من اصولن آدمی هستم زیادی دلتنگ و احساسی، دیوانه می شوم !

راستش نه که نخواهم موفق باشم ها، اما خب به نظرم ما چیزهای خیلی مهمتر را فراموش کرده ایم و دنبال چیزهای احمقانه هستیم. برای همین هم، برای این تفاوت، این آدم های نزدیک معمولن از بالا به من نگاه می کنند و خودشان را در مقامی می بینند که سرزنشم کنند و من را به راه راست هدایت کنند. اما نمی دانند معنی سکوت من تایید آنها نیست، بیشتر دلتنگی ست برای رفتن شان و غم کوتاه و سنگینی بابت اینکه، آقایان و خانم ها، بیایید قبل از هر چیز، به عناصر مهمتری فکر کنیم. بله، اینجا زندگی سخت شده. اما مگر غیر این است که تک تک ما مسئول هستیم ؟!  مسئول همه ی زشتی های اینجا ؟  من شعار می دهم ؟ قبول، اما حداقل همین را که می توانم بگویم ؟!  نه، من واقعن با این رفتن های دسته جمعی مشکل ندارم. که شاید یک روز خودم هم رفتم، اما مسئله این است که ما چیزهای مهمتری را از یاد برده ایم و .. .

همه ی ما باد و آب و خاک و انسان و عشق را فراموش کرده ایم و به هر دری می زنیم که به زندگی برسیم. نمی دانم، احتمال اینکه من اشتباه کنم هم هست. احتمالش هم خیلی زیاد است.

 

سوم

توی این بعد از ظهرهای بهاری بو گندو، تنهای تنها هستم. قدری تنها که مثلن آهنگ رضا موتوری ِ فرهاد را می گذارم و با آنکه خسته و کوفته هستم، تمام اتوبان های تهران را گز می کنم و سعی می کنم به بنزین ماشین فکر نکنم !  به پنچری ها فکر نکنم. حتا به خودم هم فکر نکنم. راستش دلم می خواهد  بروم جایی  دور و بر جاده چالوس و تا آخر عمر فقط با طبیعت سر و کار داشته باشم. نه، نمی توانم کتمان کنم که دلم می خواست عشقی هم بود که کنارم بود. نه، نه، کتمان اینکه دلم می خواست مثل کاوه و آبان ِ باغ های کندلوس ِ ایرج کریمی بودم سخت است. یا مثل باب، توی زیر پای قانون ِ جارموش. اما خب، زندگی، حداقل زندگی بقیه آدم های دیگر، راه خودش را می رود.

رهایی بر ما باد !

 

چهارم

توی خواب خودم را می بینم که سوار یک فورد قدیمی ِ قرمز شده ام و جانی کش گوش می کنم و تام ویتز و توی جاده ی دور افتاده ای هستم مثلن اطراف کالیفرنیا. موهام بلند شده و تا زیر گوشم آمده. دیگر به چیزی فکر نمی کنم و آرامش ِ خالصم. قرار است به دیدن یک عشق قدیمی بروم و با خودم قرار گذاشته ام تا نیم ساعت دیگر، توی اولین رستوان بین راه، ناهار بخورم !  همین جا ها از خواب بلند می شوم !

 

پانوشت : شماره ی یک شروع داستانی بود که قرار بود به جایی برسد اما خب نرسید.

+      سیاوش  | 

ابر و باد و چراغ

 

 

 

+      سیاوش  | 

سمفونی درد

 

آقای الف یک آهنگی گذاشته بود به اسم بیروت که بی کلام بود و با سازهای بادی بود و دیوانه بود. توی ماشین الف بودیم. تمام روز را با هم بودیم. من و الف. همه رفته بودند، فقط من مانده بود و الف. الف پشت هم سیگار می کشید و صدای باد توی ماشین پیچیده بود و من دیگر نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و سرم را از پنجره بیرون آورده بودم و اشک می ریختم. من دیگر تحمل نداشتم. تمام شده بودم. تمام شده بودم. الف سیگار می کشید. تهران برای ما بود. تهران برای درد های من بود. فقط یک نفر بود که این را خوب می فهمید.

 پیاده که می شدم، به الف گفتم ما سالهاست رفیقیم، اما اگر قرار باشد یادی از تو همیشه یادم بماند، امشب بود.

حالا نشسته ام، تنها، به تمام شدن فکر می کنم. به خودم و چند آدم دیگر و ، همین.

+      سیاوش 

هوا

 

تصویر اول :

به زور چشم هایم را باز می کنم. صبح زود است. ساعت را پیدا می کنم ولی درست نمی بینم چند است. لیوان  روی میز ِ کنار تخت را بر می دارم و خاکستر های ریخته روی میز را پاک می کنم. کامپیوتر را می گذارم توی کیفم. هر کار می کنم تار می بینم و هر کار می کنم نمی توانم بفهمم ساعت چند است.

از اینکه باز صبح شده، استرس می گیرم. از تکرار کارهای احمقانه و فکرهای بی فایده. یک لیوان شیر می خورم و چند تا خرما. می روم توالت. چند روزی می گذرد از آخرین باری که صورتم را اصلاح کردم. لباس می پوشم و می روم بیرون. سرم گیج می رود و حالت تهوع دارم. هوا گرم است. گرم نیست، من گرمم است.

 

تصویر دوم :

ناهار می خورم و برای خودم برنامه ی یک سینما رفتن را می چینم. از دیدن رفقای دور و نزدیک خسته ام. سینما چیز بهتری ست. مثل همه ی بچگی می نشینم پای دیدن فوتبال بیخودی که فقط الکی هیجان دارد. بچه که بودم واقعن هیجان داشتم. الان نه. تیم محبوب بچگی هام می بازد و من به هیچ جایم نیست. به محض تمام شدن، سوار ماشین می شوم و می روم عصرجدید. بلیط دیر وقت را می گیرم و یک ساعتی برای خودم توی خیابان ها پرسه می زنم.

فیلم تمام می شود. صبر می کنم تا همه بروند بیرون. نگهبان می آید نزدیک و می پرسد نمی خواهم بروم. می روم. تهران ِ شب دوست داشتنی ست. خلوت است، خنک است. آدم خیال اش راحت ست که به زودی باز خواهد خوابید.

ماشین را پارک می کنم و با دختر و پسر جوانی که پیتزا دست شان است و توی آسانسور هستند و به سر و کله ی هم می زنند، بالا می روم.

 

تصویر سوم :

 خیابان نادری را راه می روم. بوی درخت های بهاری می آید. بوی دانشگاه لعنتی تهران. بوی یکسری خاطره و خیال. بوی آمدن تابستان. اما اینها فقط چیزهایی هستند برای ساختن یکجور حال و هوای عشق های دهه هفتادی. یعنی عاشق شدن در دهه هفتاد. عشق های دانشگاهی. چه می دانم. عشق ِ سخت اما پر رنگ. یک دیوانگی.

هرچند، تمام اینها خیالات است. همیشه همه چیز یک شکل بوده و فقط جزئیات فرق می کرده. چه دهه چهل باشد، یا پنجاه، هفتاد و یا نود !

درخت های بلند نادری و هوای ساکن ِ آرام اش، آفتاب درخشان اش، تنها تصویر دلنشین تابستان ست برای من.

 

تصویر چهارم:

همایون شجریان گوش می کنم. همه خوابیده اند. همه دنبال کار خودشان هستند. کسی کاری به کار کسی ندارد. حتا نزدیکترین آدم ها هم به کارت کار ندارند. تلویزیون را روشن می کنم اما صدایش را تا ته کم می کنم.

صدای همایون شجریان انگار از بلندگوی بزرگی که بالای تهران قرار دارد پخش می شود و هی آدم را هوایی می کند.

تلویزیون را خاموش می کنم و کامپیوتر به دست، می روم آشپزخانه و لیوانم را پر می کنم و چند تا یخ هم می اندازم توی لیوان.

چراغ ها را یکی یکی خاموش می کنم و کامپیوتر به دست و لیوان به دست، کورمال کورمال، خودم را به تخت می رسانم.

لیوان را آرام آرام تا ته می خورم.

آهنگ را از اول پخش می کنم. از اول و از اول و باز هم پخش اش می کنم. سرم گیج می رود. همه ی دنیا بالای سرم می چرخد و وسط همه ی چرخش ها، تصویر های مختلف ِ تلخ و شاد می آید جلوی چشم هایم. گیچ می روم و می چرخم. گیج می روم و گیج می روم و گیج می روم.

دیگر از آهنگ جز چند کلمه چیزی نمی شنوم.

هوای گریه با من

هوای گریه با من

هوای

هوا

نصف شب از خواب می پرم.

 

پانوشت : یک زمانی قواعدی داشتم برای خودم. وبلاگ نویسی مهم بود برایم. خیلی چیزهای دیگر هم. برایش قوانین هم داشتم. اینکه هیچ پستی حذف نشود و هیچوقت به اینطور نویسی نیفتم. این را دوست ندارم. ولی این روزها فکر می کنم می شود مدتی هم بی اصول و قاعده زندگی کرد. حتا قواعدی که زندگی ات را ساخته اند ! قواعدی که با آنها ساخته شده ای و خیلی چیز ها را با آنها یاد گرفته ای. دلم می خواهد تا مدتی که بی قاعده زندگی می کنم ننویسم. فقط دلم می خواهد. حالم خوب است. برای خودم زندگی می کنم و آرامش دارم.

 

+      سیاوش  |