X
تبلیغات
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

شخصی

کسی چه می داند توی کاغذ چه نوشته ؟


او را کُشتم. اینقدر راحت این کار را کردم که مطمئنم حتا خودش هم نفهمیده که مُرده. الان هم دارد توی کوچه، پس کوچه های بهشت قدم می زند و سیگار می کشد و با حوری های بهشتی سر و کله می زند. باور کنید فقط کافی ست کمی تخیلم را به کار بیندازم؛ می توانم ببینمش که بی اعتنا به درختی تکیه داده و سیگارش را با انگشت های دست راستش هی می چرخاند و دو سه تا حوری بهشتی که لب ِ رودخانه دارند لباس می شویند را نگاه می کند و بهشان می گوید که با مقامات مربوطه صحبت کنند برای تعبیه ی یک ماشین لباس شویی دو قلو و اینقدر الکی وقت شان را برای شستن لباس هدر ندهند. دو  سه تا حوری هم می گویند که اتفاقن مقامات مربوطه خواسته اند این کار را بکنند. چون به نظرشان خیلی حرکت جذابی می آید و می تواند به بهشتیان گرامی که در دنیا خودشان را از هر لذتی محروم کرده اند، این وقت ِ صبح یک حال ِ خوب بدهد.  او هم سر تکان می دهد، طوری که انگار قبول میکند حرف شان را.

بله، من او را کُشتم و اینقدر راحت و تمیز این کار را کردم که شک ندارم حتا خودش هم فاصله ی بین دنیا و بهشت را متوجه نشد.

بعد که خون و کثافت کاری ها را از در و دیوار تمیز کردم، برای خودم قهوه درست کردم و نوار ِ بنان را گذاشتم توی ضبط و نشستم روی صندلی توی تراس. آفتاب اردیبهشت روی دیوار ِ خانه ی رو به رویی افتاده بود و همه جا بو های عجیب غریبی می آمد. بوی درخت و چمن ِ خیس خورده. بوی شکوفه های بهارنارنج. سیگاری روشن کردم. می توانستم دود ِ سیگار را ببینم که به آرامی از سیگار بیرون می آمد و توی هوا پخش می شد. انگار که فیلم را اسلوموشن کرده بودند. بنان می گفت " چو بوی گل به کجا رفتی ؟ تنها ماندم. تنها رفتی. "  من هم به آرامی باهاش تکرار می کردم. چشم هایم را بسته بودم و باهاش تکرار می کردم و یک لحظاتی می توانستم حس کنم بالای سن ِ یک سالن ِ خیلی بزرگ هستم و انگار که بنان هستم و دارم این آهنگ را با یک ارکستر ِ خیلی بزرگ برای جمعیت می خوانم. بعد آهنگ بهار دلنشین را می خواندم و می گفتم " باز آ ببین در حیرتم، بشکن سکوت ِ خلوتم، چون لاله ی تنها ببین، بر سینه داغ حسرتم، ای روی تو آینه ام، عشقت غم ِ دیرینه ام، باز آ چو گل در این بهار ..  " . بعد همان موقع آتش سیگار به انگشت های دست راستم می رسید و من از سالن می آمدم بیرون و دیگر بنان نبودم. اما همچنان صدای بنان می آمد. قهوه ام را خوردم و سیگار ِ دیگری آتش زدم و خیره ماندم به شکوفه های بهارنارنج. یاد اهواز افتادم. که این موقع سال از بوی بهارنارنج، آدمیزاد روانی می شد. چقدر دلم می خواست همین بهار بار و بندیلم را جمع می کردم و راه می افتادم با قطار می رفتم اهواز. بعدش هم می رفتم بوشهر.

ظرف هایم را شستم و برگشتم به تراس. آنطرف ِ کوچه، درست کنار ِ دیوار ِ خانه رو به رو، دختری ایستاده بود و داشت انگار با خودش حرف می زد. شال ِ زیتونی رنگی را خیلی بی خیال روی سرش انداخته بود و روپوش ِ قهوه ای خوش رنگی تنش داشت که دکمه هایش باز بود و از زیر ِ روپوش، پیراهن آبی رنگش پوشیده بود. موهایش از کناره های شال بیرون زده بود و با باد ِ آرامی که می وزید، تکان می خورد. حواسش نبود که یکی دارد از این بالا نگاهش می کند. یک ذره که این پا و آن پا کرد، راهش را گرفت و رفت. همچنان داشت آرام پچ پچ میکرد که از توی کیفش تکه ی کاغذی افتاد روی زمین. متوجه نشد. خواستم داد بزنم و بهش بگویم. اما قدری دور شده بود که حتمن صدایم را نمی شنید. شاید هم چیز مهمی نبوده.

در ِ تراس را کشیدم جلو و دستکش های ظرف شوییم را دستم کردم و رفتم حمام. با ارّه ای که چند روز قبل از دست فروش ِ چند خیابان آن طرف تر خریده بودم، آرام شروع کردم به تکه تکه کردن ِ جنازه اش. کثافت با آنکه مُرده بود هنوز لبخند به لب داشت. خنده ام گرفت از لبخند ِ احمقانه اش. هر چند واقعن خوب و عمیق می خندید. هر تکه را مرتب توی کیسه ی زباله می گذاشتم و گره می زدم و می گذاشتم کنار. باز داشتم توی خیالم می دیدمش که مخ ِ همان حوری ای که کنار ِ رودخانه لباس می شسته را زده و دارد باهاش قدم می زند. خب البته نه، در واقع حوری مخ ِ او را زده بود. او هیچوقت عرضه ی مخ زدن نداشت. داشتند با هم قدم می زدند و او باز داشت از ایده های جهان شمولش می گفت و اینکه چقدر خوب می شود که اینطور بشود و آن طور بشود. حوری هم برگشت بهش گفت که او مُرده و از شانس هم بهشتی شده. و این یعنی دیگر زندگی زمین و انسان هایش خیلی به او مربوط نمی شود. او هم با همان پُر رویی همیشگی گفت که اینها را می گوید برای آینده. که اگر باز هم جایی، نا کجایی، دنیایی تشکیل شد، این سری همه چیز بهتر انجام شود و بیشتر روی همه چیز زمان گذاشته شود. حوری ِ بهشتی هم رویش را برگرداند و گفت اگر از این حرف ها بزند و در کار خداوند دخالت کند از دستش ناراحت می شود. او هم بی خیال شد و سیگاری روشن کرد و دستش را انداخت دور ِ گردن ِ حوری.

آخرین تکه ی جنازه اش را هم بریدم و انداختم توی کیسه ی زباله. هوا داشت تاریک می شد.  از تراس توی کوچه را نگاهی انداختم. هیچکس نبود. باد ِ آرامی می وزید و هوای مطبوعی جریان داشت. کیسه ها را گرفتم دستم و رفتم پایین. کوچه را تا ته رفتم و کیسه ها را انداختم توی سطل آشغال. ساعت نزدیک 9 بود و این یعنی به همین زودی ماموران شهرداری برای بُردن آشغال ها می آمدند.

سیگاری روشن کردم. احساس سبکی می کردم. برگ های سبز و تازه ی درخت ها به آرامی تکان می خوردند. هوا آنقدر خوب بود که دلم می خواست داد بزنم و بلند بلند بخندم. در همین لحظات داشتم به دختری که سالها پیش عاشقش بودم فکر می کردم و به اینکه اگر الان اینجا بود، آنقدر می بوسیدمش که هر دو از خفگی بمیریم. ماشین شهرداری از کنارم رد شد و خودش را به سطل آشغال ته کوچه رساند. همانطور که سیگار می کشیدم، دیدم که سطل آشغال را خالی کردند و رفتند. نشستم روی جدول ِ کنار کوچه. درست رو به روی خانه ام. از توی خانه ام صدای بنان می آمد همچنان. روی زمین تکه کاغذی افتاده بود. همان که از کیف ِ آن دختر افتاده بود. برش داشتم و بازش کردم. 


+   4:41 PM   سیاوش  | 

سایه ی درخت


صدای آوازی پرتغالی میامد. زیرِ درخت ِ نخلی نشسته بودم و زل زده بودم به دریا. آفتاب گرم بود و سایه ی درخت، خنک و دلچسب. توی ساحل هیچکس نبود. گلویم گرفته بود. مثل یکجور شادی و غم توامان.

نه؛ این فقط یک خیال بود و خیال، ساده ترین راه برای در رفتن. مثلن می توانم خیال ِ بالا را گسترش بدهم به یک قایق ماهیگیری که با طناب به گوشه ی اسکله ی کوچک بسته شده است. قایقی که مال من است و آبی رنگ است و رویش اسم آخرین عشق، یا اولین عشق زندگی ام را نوشته ام. حالا هم آمده ام تکیه داده ام به درخت نخلی که توی ساحل است و از ضبط و صوت قدیمی ام به صدای آواز ِ زنی پرتغالی گوش میدهم. می توانم باز هم چیزهایی اضافه کنم به این خیال. می توانم بوی رطوبت را حس کنم و همانطور که خیره مانده ام به دریا، بغض کنم و لبخند بزنم و سیگاری روشن کنم. می توانم همراه با آواز، من هم زمزمه کنم و یاد آخرین عشق، یا اولین عشقم بیفتم و یاد ِ همه ی پنجره هایی که بالای تخت های یک نفره هستند. باد شدیدی وزیدن می گیرد و دریا به جوش و خروش میفتد. بلند می شوم و لباس هایم را می تکانم. طناب ِ قایق را باز می کنم. پارو می زنم و نرم نرم از ساحل دور می شوم. آهنگ ِ دیگری از زن ِ پرتغالی می شنوم. با آوازش، من هم زمزمه می کنم و پارو می زنم. از ساحل دور می شوم و خودم می مانم و دریا و آسمان. باران ِ سبکی باریدن می گیرد. کف قایق دراز می کشم و چشم هایم را می بندم. او را بغل می کنم. صورتش را روی بدنم حس می کنم. موهای نرمش را نوازش می کنم. چشم هایش را می بینم که پر از اشک شده و خیره مانده توی چشم هایم. می بینید ؟ حتا توی خیال هم می شود باز خیال کرد. می توانم دستش را بگیرم و با هم بپریم توی آب و تا ته دریا برویم. صدای آواز همه جا را گرفته. کف دریا شنا می کنیم و ماهی ها را به هم نشان می دهیم. نور خورشید به ته دریا هم رسیده و این یعنی دیگر باران نمی آید.

برمیگردم توی ساحل و باز تکیه می دهم به نخل و خیره می مانم به دریا. دیدید ؟ توی خیال حتا می شود از جایی که کسی نفهمد باز خیال کرد. کوله ام را از کنار ِ درخت برمیدارم و دوباره راه میفتم. خیابان ِ ساحلی را می گیرم و می روم. درخت های نخل تکان می خورند و مرغ های دریایی بالای سرم می چرخند و سر و صدا می کنند. از دیدن شان اشک به چشم هایم می آید. انگار که به حقیقتی ابدی نگاه می کنم؛ نمی توانم جلوی گریه ام را بگیرم. موج های دریا خودشان را به ساحل می رسانند. صدای ضبط و صوت ام را بلند می کنم. ماهی ای از دهان یکی از مرغ های دریایی می افتد جلوی پایم. هنوز تکان تکان می خورد. برش می دارم و پرتش می کنم توی آب. می بینید ؟ توی خیالات می شود خیلی کارها کرد. مثلن می توانم برگردم به جایی که همیشه توی خواب هام می بینم. جایی که خانه ام آنجاست و کسی آنجا منتظرم است. می توانم همانطور که جاده ی ساحلی را می روم، از دور خانه ام را ببینم که بالای تپه است. ببینم دارد از دودکشش دود بیرون می آید و این یعنی او دارد برایم غذا درست می کند. نزدیکتر می شوم و او را از پنجره می بینم که که دارد با آوازی زنی پرتغالی می رقصد. دامن ِ آبی رنگی تنش است و پیراهنی سفید. مرا می بیند. بیرون می آید و از وسط راه باریکه ای که وسط گندمزار ِ جلوی خانه ست، می دود و خودش را به من می رساند و می پرد بغلم. به زمین و آسمان قسم می خورم که همه کار کردم که زودتر برگردم. به باد و آب قسم می خورم.

می رویم توی خانه و با هم روی میز چوبی و کج و کوله ی غذا خوریمان، غذا می خوریم و از پنجره مان به موج برداشتن های چمن های بلند ِ پشت خانه، توی باد نگاه می کنیم. چمن هایی که زیر ِ نور ِ آفتاب برق می زنند.

خیال ها هر جایی می توانند تمام شوند. می توانند در بهترین جایی ممکن تمام شوند. اما چه کسی می تواند بفهمد خیال کجای واقعیت است و واقعیت، کجای خیال ؟

همانطور که به پنجره ی جلوی میز نگاه می کنم، دست ِ او را می گیرم و محکم فشار می دهم. صدای آوازی پرتغالی می آید. و صدای مرغ های دریایی و صدای باد. درست مثل الان که شب است و تمام تهران خواب است و من، فقط خیالاتم را دارم. خیال ؟! 



+   3:5 AM   سیاوش  | 

لویین دیویس


روزهای بهار از راه رسیده اند. تمام خانه را صدای بنگ بنگ ِ نانسی سیناترا برداشته است. خیابان ها خلوت ِ خلوت هستند. پنجره را باز گذاشته ام و باد می وزد. دهانم بوی سیگار می دهد. چند تا مجله ی " تجربه " تاریخ گذشته خریده ام که درست روی میز کنار دستم است. ناهار برای خودم اسپاگتی درست کردم با پیاز و فلفل دلمه و گوجه ی زیاد. با فلفل ِ سیاه و چند مثقال گوشت. جلوی تلویزیون نشستم و زدم به کانالی که داشت " اسب حیوان نجیبی ست " کاهانی را می داد. یاد اولین باری که تنهایی رفتم سینما و این فیلم را دیدم افتادم. بعد ترجیح دادم دی وی دی ِ " درون لویین دیویس " را برای سومین بار ببینم. طرف من را حسابی یاد ِ خودم می اندازد. هیچ چیز ِ امیدوارانه ای برایش وجود ندارد و هی هم بدشانسی می آورد. تنها جای امیدوار کننده ی فیلم آخرش است که با صدای باب دیلن تمام می شود که البته قبلش لویین دیویس خوب کتک خورده است ! 

غذایم را تمام می کنم و ظرف هایم را می شویم. برای خودم چای درست می کنم و باز لم می دهم جلوی تلویزیون. " کری مولیگان " دارد از حامله شدنش می گوید و مدام به لویین دیویس فحش می دهد.

سیگاری روشن می کنم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. یک مرد و زن و چند تا بچه تیپ زده اند و دارند می روند عید دیدنی و من باز به فلسفه ی ابلهانه ی عید دیدنی فکر می کنم که هیچوقت نفهمیدمش. آدم هایی که سال به سال هم را نمی بینند و فقط انگار برای یکجور از غافله عقب نماندن هر سال به دیدن هم می روند و تبریک میگویند و آجیل می خورند و همین. اگر چند سال پیش بود، سریع می گفتم باور کن همین ها زندگی می کنند. اما الان نه؛ راستش ممکن است آنها در لحظاتی آدم های شادتری باشند نسبت به من، اما چه کسی گفته هرکسی شادتر است بهتر زندگی می کند و زندگی را بیشتر لمس می کند ؟! من که الان در یک کرختی تمام و کمال و در تنهایی ِ محض و خاکستری نشسته ام به دیدن سه باره ی لویین دیویس، گمانم بهتر بدانم زندگی چطور چیزی ست. شاید هم اینطور نباشد. چه می دانم.

پنجره را باز می گذارم و باز جلوی تلویزیون دراز می کشم. لویین دیویس دارد آهنگی را می خواند. اما توی ذهنم دارم آهنگ بنگ بنگ ِ نانسی سیناترا را می شنوم.



+   4:7 PM   سیاوش 

روزی که روز ِ خوبی خواهد بود. روز خواهد بود.


آن سال، عید را با نامجو شروع کردم. با آهنگی که فکر کنم اسمش " ساربان " بود. آن موقع ها نامجو هنوز شبیه این هایی که سال هاست از ایران دور بوده اند و تحلیل های آبکی از مملکت می دهند نشده بود. هرچند که هنوز هم خیلی آنطور نشده.

بله، آن نوروز با نامجو شروع شد. صبح ِ اول فروردین، توی ماشین نشسته بودم و سرم را روی فرمان گذاشته بودم و صدای آهنگ را زیاد کرده بودم. هوا ابری بود و نم نم هم باران می زد. شیشه را پایین دادم و سیگاری روشن کردم. بعد از مدت ها فراموشی، یاد ِ خیلی از آدم ها افتاده بودم و دلم حسابی گرفته بود.  داشتم به این فکر می کردم که نوی تهران چکار می کنم ؟ چه دارم که هنوز مانده ام ؟  و مثل همیشه جواب سریع خودش را به مغرم رساند و تاکید کرد که من از آن دسته آدم ها نیستم که بتوانم تهران را ول کنم. و بد ِ ماجرا این که هیچوقت هم هیچ احساس ِ وطن پرستانه ای نداشتم و فقط یک وابستگی غیر قابل توضیح بود که باعث می شد نتوانم بی خیال تهران شوم و بروم.

سرم را از فرمان بلند کردم و به صندلی ماشین تکیه دادم. فقط کلاغ ها توی خیابان بودند و سر و صدا می کردند. نامجو داشت صحبت از این می کرد که بعد از او نمی ماند برای خدا و از او می خواست مرگ  دلش را ببیند و برود. بعد من تکرار می کردم ای ساربان، ای کاروان، کجا میروی و لیلای من چرا می بری ؟  آن وقت بود که به بیرون خیره می ماندم و منتظر می ماندم کسی پیدا شود و جوابم را بدهد. نمی شد، پیدا نمی شد. جز کلاغ ها توی خیابان ها نبود کسی  و روز ِ اول سال ِ نو بود. و همان موقع بود که  فکر می کردم سال نوی کدام جایی هست که اینهمه سوت و کور و غریب باشد ؟ گمانم هیچ جا. و راستش ما عادت کرده بودیم به اینهمه غرابت در پس ِ تحویل ِ سال و به احتمال زیاد نمی توانستیم بزن و برقص بعد از شمارش معکوس ِ سال نو را تاب بیاوریم !

ماشین را روشن کردم و راه افتادم. نامجو داد می زد که دریای خزر می گردد اگر او جانش را بخواهد. من تکرار می کردم یکروز دو چشمم خیس، یکروز دلم چون گیس، آشفته و  .. . و هیچکس توی خیابان ها نبود و من داد می زدم و به هیچ جایم نبود که دلم چقدر گرفته.

" گل نسبتی ندارد با روی دل فریبت، تو در میان گلها چون گل میان ِ خاری. " " ای گنج ِ نوشدارو بر خستگان گذر کن .. "

من داد می زدم و صدای نامجو نمی آمد. سیگارم را از پنجره پرت کردم بیرون. داشتم به این فکر می کردم چقدر دلم تنگ شده است برای او و او، خیلی وقت بود که نبود و من خیلی وقت بود که داشتم فراموشش می کردم، هر چند خودم می دانستم این فراموشی احمقانه ترین خیالی بود که داشتم و من، همیشه خیالات ِ زیادی داشتم و اصلن یکجاهایی خیالاتم از واقعیات ِ زندگی ام جلو می زدند و نمی تواستم کاری کنم. خیال ها توی خواب و بیداری روحم را می گرفتند و توی همه شان سال ِ نوی من نهایت ِ صلح و عشق بود و اصلن تمام سال، نو بود و همیشه او بود و من دستش را گرفته بودم و توی پیاده رو های دور و بر ِ کافه نادری و میدان توپخانه راه می رفتیم و قهقهه می زدیم و صدای دلکش از بلندگو های شهر پخش می شد و ما لب ِ جدول می نشستیم و او به من تکیه می داد و من موهایش را نوازش می کردم و تا شب برایش داستان تعریف می کردم. آن وقت بود که می رفتیم دو تا ساندویچ می خوردیم و می رفتیم کافه ای که صاحبش یک ارمنی بود و دو تا قهوه می خوردیم و چند تا آهنگ ِ ارمنی عاشقانه گوش می کردیم و به تخت دو نفره مان فکر می کردیم که درست زیر ِ پنجره بود و بعضی شب ها نور ِ ماه رویش می افتاد. نور ِ ماهی که مال ِ ما بود و ما از او بودیم.  توی تخت مان می خوابیدیم و او قبل از من خوابش می برد و من زل می زدم به صورتش که معصومیت ِ کامل بود و خوابم می برد. و شب، کابوس ِ روزی را می دیدم که که روز ِ اول سال بود و با آهنگ ساربان ِ نامجو شروع شده بود. از خواب می پریدم و او هم بیدار می شد و محکم بغلم می کرد و آرام می گفت که هیچ وقت گم نمی شود. و من دعا می کردم که او هیچ وقت گم نشود. که نشود. نشود. نشود.

آن سال را با نامجو شروع کردم و با ماشین گردی توی خیابان های وسط تهران. هوا ابری بود و نم نم باران می زد. هیچکس نبود و فقط کلاغ ها بودند که سر و صدا می کردند. در آن لحظات به خودم قول دادم که روزی خواهد آمد که روز ِ خوبی خواهد آمد. روز خواهد بود.  کاری که امسال هم کردم. امسال که درست مثل آن موقع، روز اول سال را با نامجو شروع کردم.

 

+   1:50 AM   سیاوش  | 

???? ????? ??