اتوبوس آبی

شخصی

چهار

 

چیزی نمی شنیدم و چیزی نمی دیدم. درست شبیه یک دوربین ِ موبایل به راننده ی ماشین کناری، به دهانش زل زده بودم که با خشم باز و بسته می شد و چیزهایی می گفت و من، با آنکه نمی توانستم چیزی بفهمم، اما به نظرم لبخند مضحکی روی لب داشتم که باعث می شد حرص راننده بیشتر در بیاید.

قبل از آنکه متوجه شوم، طرف پیاده شد و آمد کنار شیشه ی ماشینم ایستاد و با دست به سرم کوبید.

سرفه های وخیمم شروع شده بود. سرماخوردگی را دوست داشتم. آدم را به یک خلسه می برد. به یک جای ناکجایی که انگار هم بودی و هم نبودی. اما این سرفه ها، این سرفه ها امانم را می برید و من را بیشتر به سمت نبودن می کشاند تا جایی بین بودن و نبودن. به نظر مسخره می آید، اما گاهی آدم فقط با چند تا سرفه ی خشک هم می تواند مطمئن شود که چیزی برای از دست دادن ندارد !

راننده آمد کنارم ایستاد و با دست به سرم کوبید. اما او از یک چیز خبر نداشت. از اینکه هیچوقت نباید با دست به سر ِ کسی که بین بودن و نبودن است، که حتا بیشتر به سمت نبودن است و گاهی مطمئن می شود که چیزی برای از دست دادن ندارد بکوبد. از ماشین پیاده شدم و پیراهنش را با دست چپ گرفتم و با دست راست سه تا مشت کوبیدم توی صورتش. طرف افتاد زمین. آدم ها دورمان جمع شده بودند و فیلم می گرفتند. خواستم سوار ِ ماشین شوم که طرف بلند شد و از پشت سر گردنم را گرفت، آرنجم را کوبیدم توی صورتش و خرد شدن دماغش را حس کردم. طرف دیگر هیچ کاری نکرد. گریه ام گرفته بود. چقدر دلم می خواست طرف را بغل می کردم و با هم می نشستیم به گریه کردن. چقدر دلم می خواست وسط خیابان، درست مثل بچه هایی که مادرشان را گم کرده اند، می نشستم به گریه کردن. ولی نمی شد. مردم با موبایل شان فیلم می گرفتند. من ولی چیزی نمی شنیدم و چیزی نمی دیدم. فقط سایه هایی بود و من که با یک بغض بزرگ سوار ماشین شدم و پایم را گذاشتم روی گاز.

بعد از دو روز سیگار نکشیدن، سیگاری در آوردم و روشن کردم. برایم اس ام اس آمد : " تولدت مبارک " صدای بنان را زیاد کردم و از خودم پرسیدم چرا همیشه روز تولدم دیوانه ی این آهنگ می شوم ؟ " هستی چه بود قصه ی پر رنج و ملالی ست .. " با هر پُک به سیگار، بوی عفونت دماغم را می گرفت و من با هر پُک یاد ِ دماغ ِ شکسته ی آن راننده می افتادم. یاد ِ همه چیزهایی که از دست داده بودم. یاد ِ آدم هایی که از دست داده بودم. اصلن چرا مردم تولد هم را تبریک می گفتند ؟ روز تولدم دلم می خواست به همه آنهایی که توی زندگی ام بودند زنگ بزنم و ازشان تشکر کنم ! اما خب بی معنی بود. چون اینجوری بیشتر یاد ِ از دست داده هام می افتادم و آن وقت دلم می خواست به همه ی آن آدم ها زنگ بزنم و بگویم مرسی که توی زندگی ام بودید و زندگی ام را ساختید، اما کاش بدانید شما فقط من را از دست دادید و من همه چیز را ! درست مثل آن جمله ی تروفو که می گوید " برای شما فقط یک فیلم است، اما برای من همه ی زندگی ام ست " و بله، برای شما فقط یک آدم، یک لحظه، یک سال است و برای من ... . چقدر خسته ام !

بر می گردم خانه و توی تنهایی می نشینم به دیدن هامون. هیچوقت آنقدر ها هم کشته مُرده ی این فیلم نبوده ام اما امشب یکهو دلم خواست دوباره ببینمش ! " آدم ها در اوج خواستن، در اوج تمنا، نمی خواهند و پس می زنند. در اوج عشق تنفر وجود دارد " برای خودم شیر داغ می کنم. روی خودم پتویی می اندازم و می لرزم. لعنت به دوره ی تاریخی ِ الان ! لعنت به همه ی رفتن ها ! لعنت به همه ی رفتن ها ! لعنت به دوره ی تاریخی الان !

می شود در اوج عشق به زندگی، ازش متنفر بود و خب، تولدم مبارک !!

 

 

+   11:9 PM   سیاوش  | 

مثل یک درخت

 

بی هدف رانندگی می کردم و به انواع و اقسام چراغ ها نگاه می کردم. چراغ های راهنمایی ِ زرد و قرمز و سبز، چراغ های کنار خیابان، چراغ های مغازه ها و فروشگاه ها، چراغ های آویزان از درخت ها، چراغ های ماشین ها و .. .

آمدم به این فکر کنم که چطور می شود آدم دیگر نمی تواند انگیزه ای داشته باشد، هدفی، چیزی که بتواند با چنگ زدن بهش راه برود و خسته نشود. اما حتا دیگر به این هم فکر نکردم. صدای آهنگ را بیشتر کردم و سعی کردم نفس عمیقی بکشم. اما فایده ای نداشت. هوا مثل روزهای اول پاییز شده بود. پلیس ها کنار خیابان بودند و مردم جلوی ساندویچ فروشی ها جمع شده بودند و ساندویچ می خوردند. یکسری هم جلوی بستنی فروشی ها بودند و بستنی می خوردند. یکسری هم جلوی دکه های روزنامه فروشی بودند و سیگار می خریدند. من اما نه ساندویچ می خواستم و نه بستنی و نه سیگار. توی خیابان ولیعصر بودم و همه چیز آنقدر بی معنی بود که حس می کردم هیچ چیزی هیچوقت معنی نداشته !

سر پارک وی بیلبورد زده بودند " بیمه معلم ! برای همه زیر سقف زندگی جا هست ! " این حرف، حرف ِ مفتی بیش نبود. سقف کجا بود، زندگی کجا بود ؟! ولی خب پارک وی یک جای تاریخی بود. یکجایی که حس می کردی هزاران آدم آنجا با هم قرار گذاشته اند، هزاران آدم آنجا با هم آشنا شده اند، هزاران آدم جدا شده اند و هزاران آدم مُرده اند حتا !

دنده عوض می کردم و فرمان را این طرف آن طرف می کردم. ساعت از دوازده شب هم گذشته بود ولی خیابان ها هنوز پر از ماشین بودند. چرا ماشین ها تمام نمی شدند ؟ چرا آدم ها و خیابان ها و صداها تمام نمی شدند ؟ این همه صدا از کی مانده بود توی مغزم ؟ چرا من تمام نمی شدم ؟ چرا اینهمه تصویر ِ لعنتی دست از سرم بر نمی داشت ؟ چرا من هنوز کاملن یادم می آید که آنشب ته ِ یک پاساژ، روی لبه ی یک پنجره که جلوی اتوبان بود، نشسته بودیم و همین آهنگی که الان می خواند را گوش می دادیم ؟ هان ؟ کسی هست که جواب سوال های من را داشته باشد ؟! چرا کل زندگی شبیه یک سوال ِ احمقانه شده ؟ از این سوال های خیلی سختی که 1 نمره بیشتر ندارند !

به خودم می گویم چرا دیگر حتا حالم بد نمی شود ؟ چرا همیشه ی خدا درست مثل یک چوب خشک فقط نگاه می کنم همه چیز را ؟ هان ؟ شبیه کسی که فقط می تواند همه چیز را نظاره کند و جز این چیزی و کاری نمی داند. ولی خب همان موقع بغضی را توی گلویم حس می کنم که مدتی ست همانجا مانده و تکان نمی خورد. و این احتمالن نشانه ی خوبی ست. به خودم می گویم " تو هنوز زنده ای ! " و همان موقع یکی دیگر توی ذهنم به خودم می گوید " تو زنده ای ؟! هاهاهاها ! " بعد از آن از دلقک های ذهنم می خواهم خفه شوند و بگذارند راحت باشم. اما یکی دیگرشان شروع می کند به خواندن شعر " پیش از آنکه واپسین نفس را بر آورم، پیش از آنکه پرده فرو افتد، پیش از پژمردن ِ آخرین گل، برآنم که زندگی کنم، برآنم که عشق بورزم، برآنم که باشم .. " تا این را می گوید داد می زنم " خفه شو " بعد یکی دیگر می گوید " بودن یا نبودن، مسئله ... " .

کنار مغازه ای نگه می دارم و سرم روی فرمان می گذارم. دیگر هیچ صدایی از مغرم نمی آید. به تمام بی خانمان های شهر فکر می کنم و تمام ولگرد ها ! و به خودم فکر می کنم و اینکه حس می کنم بی خانمانم و ولگرد ! به تمام ِ تمام شدن ها فکر می کنم و تمام آرزوها و رویاها. به تصویر ِ یک زن با روپوش ِ قرمز که از آن طرف خیابان به این سمت می آید فکر می کنم و به بوی ِ گند ِ روزهای اول شهریور. به برداشتن ِ ماشین ِ اصلاح و گند زدن ِ به موهایم در ساعت 1 شب فکر می کنم و به همه چیزهایی که یک انسان می تواند برای از دست دادن داشته باشد.

چراغ ها هنوز چشم هایم را به خودشان می کشانند. چراغ های راهنمایی ِ زرد و قرمز و سبز، چراغ های کنار خیابان، چراغ های مغازه ها و فروشگاه ها، چراغ های آویزان از درخت ها و چراغ های ماشین ها. و وسط ِ زل زدن به این همه چراغ ، به صدای دلقک های توی ذهنم گوش می کنم. به صدای یکی شان که دارد می گوید : باید زودتر فکری برای این حال کرد. باید زودتر توی یک شبانه ای، گذاشت و از خیابان های این شهر رفت. از خیابان های تمام شهرها. همان موقع خواننده ی آهنگ می گوید من آن درختم که ریشه ندارد و من، در ِ ماشین را باز می کنم و می نشینم روی جدول های کنار خیابان و سیگاری روشن می کنم.

 

 

+   2:38 AM   سیاوش  | 

بدون عنوان !

 

درست مثل یک آدم مرموز، مثل آن قاتل هایی که توی مخوف ترین داستان ها و فیلم ها بوده اند، راه می روم و به اطرافم و همه اتفاقات پیرامون ام نگاه می کنم. درست مثل ِ آن کارآگاه هایی که توی همان مخوف ترین داستان ها و فیلم ها، به دنبال ِ همان فاتل ها گشته اند.

آدم ها سعی می کنند نزدیکم شوند، اما نمی توانند. این چیزی نیست که من بخواهم، اما از دستم خارج است. حس میکنم لحظه به لحظه از تمام آنها و حوادث شان دور می شوم و به آنها از جایی دیگر نگاه می کنم. درست مثل اینکه خودتان هم بازیگر فیلمی، شخصیت داستانی باشید، اما هر چه از فیلم یا داستان می گذرد، آرام آرام، از آن فضا خارج شوید و به یک تماشاگر، به یک خواننده تبدیل شوید و آنقدر آن فیلم را ببینید و آن داستان را بخوانید که بعد از مدتی، بی آنکه بفهمید، توی ذهن تان تبدیل به خالق آن اثر شوید. مثل اینکه خودتان بخشی از یک اثر هنری باشید، اما برای غرق لذت شدن، از بودن در آن منصرف شوید و فقط بنشینید به تماشایش. آن وقت است که می شوید یک آدم مرموز، درست مثل قاتل های مخوف ترین داستان ها و فیلم ها، یا کارآگاهی برای کشف آن آدم ها و اتفاقات پیرامون شان.

آن وقت است که گاهی احساسات ِ عجیبی به بعضی از شخصیت ها پیدا می کنید که می دانید آنها این را نخواهند فهمید. و این دردناک و لذت بخش است. و خب گاهی آنقدر شیفته ی آن آدم ها و موقعیت هاشان می شوید که آن بخش ِ فیلم یا کتاب را هی می بینید و می خوانید و می بینید و می خوانید تا از یک جایی به بعد از خواننده و خالق اثر عبور می کنید و تبدیل به آن آدم و ذهنیاتش می شوید و موقعیت او را تجربه می کنید و چون از قبل از اتفاقات ِ پیرامون ِ آن آدم با خبر بوده اید، کاری می کنید و چیزی می گویید که حتا خود ِ آن شخص از فهمش عاجز است. ولی خب ماه پشت ِ ابر نمی ماند، آدم ها و موقعیت هاشان خیلی زود متوجه پیشبینی های شما می شوند و از یکجایی به بعد احساسات ِ عجیبی به شما پیدا می کنند، اما همانجاست که شما یکهو متوجه ِ وضعیت خود می شوید. این وضع که شما فقط خواننده و بیننده، شما فقط تماشاگر ِ آن اثر هستید و با وجود ِ احساسات ِ عجیب ِ شخصیت یا شخصیت هایی از آن اثر، با وجود ِ دیوانگی شما برای آنها، همه چیز آنقدر دور و دست نیافتنی است که فقط می توانید لبخندی بزنید و شاید چشم ِ پر شده تان را بمالید و به ادامه ی آن فیلم یا کتاب فکر کنید. و این همانجاست که آدم ها سعی می کنند نزدیک شوند، اما نمی توانند. سعی می کنند رمزی از رازها را بدانند، اما نمی توانند و نمی دانند جواب همه ی این رموز، خودشان هستند ! و نمی دانند این دور شدن چیزی نیست که خودخواسته باشد و فقط برای آن است که اجباری وجود دارد برای لذتی دردناک و تلخ از دیدن شان، از خواندن شان ! درست مثل لذتی که مرموز ترین قاتل های مخوف ترین داستان ها و فیلم ها، یا کارآگاه های همان داستان ها و فیلم ها می برند.

 

 

+   4:5 AM   سیاوش  | 

زمستان بود.

 

آن زمستان مهمترین زمستان ِ زندگی ِ من بود. هیچ اتفاق ِ ظاهرن ویژه ای نیفتاد. فقط خودم بودم و پیاده روی های طولانی مدت و برف و یخ بستن و سیگار و آهنگ.  و بعد از آن بود که حس کردم وارد جای دیگری از زندگی شده ام. انگار که از یک نردبام بالا رفته ام و دارم همه چیز را از جای دیگری نگاه می کنم. بعد از ظهرهایی را یادم می آید که تازه برف ِ شب ِ قبل بند آمده بود و آفتاب روی برف های یخ بسته افتاده بود. توی پیاده روهای خیابان انقلاب راه می رفتم و هی لیز می خوردم و بلند می شدم و بی اعتنا به نگاه های مردم، راهم را می گرفتم و می رفتم. شاید باورتان نشود، اما تصویری از آن روزها جلوی چشمم می آید که تمام جزئیاتش را به خاطر دارم. حتا آدم هایی که در آن دقیقه ها از کنارم رد شدند. درست توی پیاده روی شمالی خیابان انقلاب، بین خیابان ِ وصال و فلسطین بودم و به سمت ِ شرق می رفتم. آن موقع ها درست بعد از پمپ بنزین، یک مغازه ی کوچک نجّاری بود که من عاشقش بودم. اما در آن بعد از ظهر، مغازه بسته بود و آفتاب کم جانی روی دیوار و زمین ِ پر از برف افتاده بود. در تنهایی محض راه می رفتم اما آنقدر همه چیز آرام و دلنشین بود که نمی فهمیدم دارد چه اتفاقی می افتد !  

به آرامی راه می رفتم و حواسم بود که نیفتم زمین. اما افتادم. شلوار ِ کتان ِ روشنی پوشیده بودم که بعد از زمین خوردنم کمی گلی شد. آنقدر همه چیز آرام بود که خیالم هم نبود. باز راه رفتم و نرسیده به فردوسی، درست قبل ِ خیابان ویلا، توی پیاده روی جنوبی یکبار ِ دیگر هم خوردم زمین و اینبار تمام شلوارم خیس و گلی شد ! ملت با نگاه های تمسخر آمیزی بهم می فهماندند که چقدر بی عرضه و دست و پا چلفتی هستم. ولی من خیالم نبود و حتا به خودم زحمت نمی دادم که هدفون ها را از گوشم در بیاورم و کاری برای لباس های گلی و کثیفم بکنم.

آن زمستان مهمترین زمستان زندگی ام بود. بدون ِ آنکه اتفاق خیلی ویژه ای بیفتد، از نردبامی بالا رفتم و همه چیز شکل ِ دیگری به خود گرفت. و راستش هیچوقت نفهمیدم این بالا رفتن خودخواسته بود یا نه ! خب خیلی هم انگار مهم نیست. با وجود سختی های زیاد، چیزهای خیلی خوبی هم دیدم و این چیزها هیچوقت نگذاشتند از این بالا رفتن پشیمان شوم. حالا امشب، بعد از گذراندن چند ساعت ِ عجیب و غریب، آهنگ هایی دستم رسیده که دقیقن در همان روزها گوش می کردم و بعد ِ آن زمستان هیچوقت نشد که دوباره بشنوم شان. یک حالی دارم که نمی توانم توضیحش بدهم. فقط دارم به این فکر می کنم که چقدر دلم برف ِ شدید و سرما می خواهد و بعد از ظهری که بعد از بارش ِ برف، آفتاب در بیاید و روی دیوار ها و زمین بتابد. و من هیچ خیالم نباشد از زمین خوردن و برای خودم آهنگ گوش کنم و راه بروم. آنقدر بروم که پاهام توی برف ها خیس ِ خیس شوند و یخ بزنند ! ولی من باز هم خیالم نباشد و روی پله های جلوی در ِ خانه ای که رو به خیابان است بنشینم و سیگار بکشم و یک لبخند ِ احمقانه هم بزنم و به بخار غلیظی که از دهانم بیرون می آید نگاه کنم.

بله، آن زمستان ..  .

 

 

+   3:44 AM   سیاوش  | 

???? ????? ??