اتوبوس آبی

شخصی

ماهیگیری

 

از پنجره که بیرون را نگاه می کنم، ماه نیمه ی قرمزی می بینم و مردمی که توی خیابان ها می روند و می آیند. سیگارم را دم پنجره خاموش می کنم. چرا بوی دریا می آید ؟ چرا این بوی دریا و ماهی از دماغ ِ من بیرون نمی رود ؟  صدای پاواروتی را زیاد کرده ام و به چراغ های چشمک زن ِ شهر نگاه می کنم. چراغ هایی که می توانی خیال کنی چراغ ِ کشتی های وسط دریا هستند. کشتی های جمع و جور ِ ماهیگیری که از آرامش دریا استفاده کرده اند و نصفه شب زده اند به آب. چرا من یک کشتی ِ ماهیگیری ندارم که از آرامش دریا استفاده کنم و بزنم به آب ؟ نه که بروم ماهی بگیرم، فقط بزنم به آب و آن وسط ها لنگر بیندازم و بایستم. بعد وسط آب، روی عرشه ی کشتی ام، بنشینم به گوش کردن ِ موزیک. گوش کردن ِ مثلن همین پاواروتی. آخ که وسط آب، وسط ِ آن همه رطوبت، سیگار کشیدن چه حالی بدهد ! آخ که چه حالی بدهد آن وسط ها بنشینم به غذا خوردن و چایی زدن !  چه حالی بدهد روی عرشه دراز بکشم و زل بزنم به آسمان و کشتی تکان تکان بخورد. چرا کسی نیست جواب من را بدهد و بگوید چرا من کشتی ندارم ؟

ته سیگار را پرت می کنم پایین. شهر ما خانه ی ما نیست. چه کسی گفته شهر ِ ما خانه ی ما ست ؟ تهران فقط یک شهر لعنتی ست که بهش عادت کرده ام و از هر گوشه اش یک مشت تصویر لعنتی تر توی مغزم جا مانده. وگرنه که گفته شهر ِ من، شهر ِ ما ... .

آهنگ را بر می گردانم اول و می نشینم روی صندلی و خیره می مانم به پنجره و بادی که به آرامی پرده را تکان می دهد. به تمام تاریخ هایی فکر می کنم که مدت هاست دیگر فراموش شان می کنم و چند روز بعدتر یادم می افتد که توی فلان تاریخ چه اتفاقی برام افتاده بوده. به چیزهایی که از دست داده ام و چیزهایی که ظاهرن به دست آورده ام فکر می کنم. و هر وقت به این چیزها فکر می کنم، به زمان و مکان و تمامی ابعاد هستی هم فکر می کنم  و به خودم یادآوری می کنم زندگی همین شکلی ست. که اصلن بایستی همین شکلی باشد. همیشه ی خدا، بعد ی همه اینها، یکسری تصویر ِ لعنتی هم می آید جلوی چشمم که هیچوقت ربط شان را با فکر های قبلی ام نمی فهمم. تصاویری طوفانی و بارانی از خیابان قدس و خیابان طالقانی و چهارراه ولیعصر.

سیگار دیگری روشن می کنم. یادم می آید آن روز هم هوا مثل این روزها حسابی گرم بود. شلوار جین ِ مشکی رنگی پوشیده بودم و پیراهنی چهارخانه و آبی رنگ. کفش های قهوه ای پایم بود و کلاه ِ نقاب دار ِ آبی ام سرم بود. میدان انقلاب از اتوبوس پیاده شدم و پیاده رفتم به سمت چهاراه ولیعصر. بعدش دیگر مهم نیست چه شد. فقط یادم می آید شبش که توی بلوار کشاورز بودم و می رفتم به سمت ایستگاه اتوبوس، زنده نبودم. انگار داشتم روی درخت ها می پریدم و پرواز می کردم. بوی بلال می آمد و با آنکه هیچوقت از بلال خوشم نیامده بود، اما آنشب بوی بلال عزیز ترین بوی زندگی ام شده بود. سوار اتوبوس شدم و روی صندلی اول، سمت مخالف راننده، نشستم و پنجره را تا ته باز کردم و خیره ماندم توی خیابان ها. نزدیک پارک ِ لاله بود که فکر کنم از خنکی و از مُردن، خوابم برد و وقتی بیدار شدم که اتوبوس رسیده بود ته خط و راننده داشت بیدارم می کرد که پیاده شوم.

چشم هایم را باز کردم و سیگارم را که الکی خاکستر شده بود خاموش کردم. کاش می فهمیدم چرا نباید یک کشتی ماهیگیری داشته باشم که الان، از آرامش دریا استفاده کنم و بزنم به آب. بروم آن وسط ها لنگر بیاندازم و پاواروتی گوش کنم. که اگر اینطور می شد، آن وسط ها، دیگر نه زمان معنی داشت و نه مکان و نه دیگر ابعاد هستی. 

 

+   1:37 AM   سیاوش 

فیلم

 

گاهی حتا توی فیلم هایی که درباره نهایت ِ بدبختی ِ آدم هاست، هیجانی وجود دارد که آدم را وسوسه می کند کاش خودش هم آن موقعیت را تجربه کند ! و این از رموز سینماست. اما این چند روز داشتم به این فکر می کردم کاش زندگی من، یا ما هم اینقدر هیجان انگیز باشد که آدم های دیگری که در حال تماشایمان هستند را وسوسه کند به بودن در موقعیت ما ! که کاش این فیلم لعنتی که ما ناخواسته به بازیگران اولش تبدیل شده ایم، حداقل  تصاویر زیبایی داشته باشد که حتا توی اوج بدبختی مان هم کسانی فکر کنند چه موقعیت عجیب و غریبی داریم و کسانی باشند که دلشان بخواهد آنها هم این روزهای ما را تجربه کنند ! کاش موزیک خوبی داشته باشد. ای کاش این فیلم ِ لعنتی، حالا که اینقدر سخت و تلخ است، حداقل فیلم خیلی خیلی خوبی باشد.

 هاه ! 

پانوشت : ممنون از کسانی که نشانی از جاهایی دادند برای چاپ کردن کتاب. جاهایی که آدم رویش بشود برود پیش شان ! امیدوارم زودتر گرفتاری ها کمتر شود و تمام کنم بازنویسی را و به همه ی اینها سر بزنم. و ممنون از همه کسانی که با کلمات شان به آدم روحیه می دهند.

 

+   0:29 AM   سیاوش 

آهنگی برای ویلی مک تیل

 

تنها نشسته ام به گوش کردن آهنگی از باب دیلن که برای ویلی مک تیل خوانده. کسی که هیچکس مثل او بلوز نمی خوانده و این را باب دیلن می گوید و خب حتمن می شود به حرفش مطمئن بود !

برای خودم قهوه درست کردم و سیگاری روشن کردم. حالا هم دارم به ویلی مک تیل فکر می کنم و به آن آهنگش که می خواهد گل روی سنگ قبرش بگذارند و آنقدر خوب این را می خواند که حس می کنی مُردن چقدر می تواند " باحال " باشد ! این وسط ها به خودم هم فکر می کنم. به کار جدیدی که برای خودم درست کرده ام و امیدوارم بشود ازش پول در آورد. خب کار کردن این روزها کار سختی شده. نه که آدم فراری از کار کردن باشد، نه، ولی کار کردن با و برای آدم هایی که خارج از شعور و مسئولیت پذیری هستند واقعن ته مانده های انرژی آدم را هم نابود می کند و اینطوری دیگر چیزی از آدم نمی ماند. آدم هایی که درکی از کارشان ندارند و از بدبختی ماجرا دست انداخته اند به کاری که تو بهش علاقه داری و علمش را داری و آنها، فقط ادای بلد بودن آن کار را در می آورند. و این دیگر خیلی خسته کننده ست که بخواهی با آدمهایی سر و کله بزنی که چیزهایی مربوط به آن کار را از خودت یاد گرفته اند و حالا اسمی در کرده اند و صاحب ادعا شده اند. و راستش من آدم ِ ثابت کردن توانایی هام و جنگیدن با مُشتی نفهم نیستم و ترجیح می دهم میدان را – اگر میدانی باشد اصلن ! – به نفع دوستان تازه وارد خالی کنم تا " حال " کنند. ترجیح می دهم انرژی ام را برای جنگ های مهمتری نگه دارم !

بگذریم. سیگارم را خاموش می کنم و باز پرت می شوم به شهر کوچک ِ فقیری که ویلی مک تیل توش می خوانده. آخ که چقدر خوب می شد آدم توی یک اینطور جایی زندگی می کرد. یکی از این شهر های کوچک که یک کافه دارد و یک مغازه صفحه فروشی و یک خشک شویی و یک سوپر مارکت جمع و جور. از اینها که آدم هایش همدیگر را می شناسند و کلی با هم خوب هستند. که واقعن با هم خوب هستند نه که فقط ادا در بیاورند.

آن وقت آدم به اندازه ی نیاز پول در می آورد و از هر کاری که می کرد لذت می برد چون هر چیز زندگیش سر جایش بود. آن وقت آدم زندگی می کرد و لزومی نداشت به چیزهای زیادی فکر کند. آن وقت آدم آرام بود.

خب دیگر، شانس المان مهمی بوده و هست !

با همه ی اینها دلم می خواهد بیشتر بتوانم اینجا بنویسم که نمی دانم چرا نمی شود. و نمی توانم اعتراف نکنم که هیچ چیزی بیشتر از این مرا نمی ترساند که روزی نتوانم اینجا بنویسم. هیچ چیزی ترسناک تر از این نیست که حوصله ی تنها نقطه ی امن زندگی ات در هفت، هشت سال اخیر را نداشته باشی. حوصله ی جایی که باهاش مهمترین روزهای زندگی ات را گذرانده ای. واقعن امیدوارم که اینطور نشود.

و یک چیز دیگر اینکه، انگیزه دادن های دوستانی باعث شد بنشینم به نوشتن یک داستان صد و پنجاه صفحه ای. هر چند هنوز هم نمی توانم خودم را نویسنده -  به معنای کلاسیک و درستش ! – ببینم اما با این حال نشستم به نوشتن و دارم هی بازنویسی اش می کنم تا شاید چیز به در بخوری از آب دربیاید. داشتم به این فکر می کرد حالا که رو به تمام شدن است چطور رویم می شود که ببرمش و بدهم به یک ناشری چیزی و بگویم این به درد چاپ کردن می خورد ؟ آیا شما ناشری چیزی می شناسید که آدم رویش بشود داستانش را بهش بدهد و بپرسد آیا این به درد چاپ کردن می خورد یا نه ؟ 

سیگار دیگری روشن می کنم. باز هم صدای باب دیلن است و من که به یک شهر کوچک فکر می کنم که همه چیزش سر جایش است. جایی که همه چیز آرام است ! جایی که آدمیزاد تنها نیست و اگر هم باشد لزومی ندارد خودش را آنقدر قوی کند که دیگر به هیچ جایش نباشد هفته ها با کسی حتا حرف نزند !  که اصلن بعد از مدتی به خودش بیاید و ببیند شده مثل یخ، بی خیال ِ بی خیال ِ بی خیال !

 

+   9:43 PM   سیاوش  | 

دویدن در زمان ِ طلوع ِخورشید

 

و من به باد فکر می کنم. به دریا، به قطره های باران در ساعت سه و نیم صبح و به صدای یک آهنگ ِ دیوانه و به تمام چیزهایی که ربطی به زمین ندارند ! 

به خورشید فکر می کنم که دارد از ته ِ دشت بالا می آید و به شازده کوچولو فکر می کنم و به خودم، که دلم می خواهد بدوم. آنقدر بدوم که از نفس بیفتم و زیر ِ درختی بنشینم و زل بزنم به ته ِ دشت.

 

+   3:54 AM   سیاوش 

???? ????? ??