از توی کوچه صدای "دیلمان " نان می آمد. کسی خانه نبود. خریدِ سیگار و غذا را بهانه کردم و رفتم تا سر ِ کوچه. صدای بنان داشت از یکی از پنجره های ساختمان ِ کناری می آمد. سیگار و غذا خریدم و توی راه ِ برگشت سیگاری آتش زدم و زیر پنجره ساختمان کناری ایستادم. نسیم ِ خنک ِ آخر ِ شب ِ تابستانی به صورتم می خورد و خاکستر سیگارم را می تکاند.
لوله های کارخانه ی آنطرفِ شهر دود می کردند و هر چه می گذشت، شهر ساکت و ساکت تر می شد و صدای بنان بیشتر بلند می شد. کنار ِ خیابان، درست زیر ِ پنجره ساختمان کناری نشستم و ساندویچم را باز کردم و مشغول خوردن شدم. تمام که شد، سیگار ِ دیگری روشن کردم و خیره ماندم به دیوار ِ رو به رو. صدای این قطعه، آرامگاه ِ من بود و مگر می شد دل بکنم ازش ؟ نشستم. آنقدر که دیگر همه خوابیدند، جز آن پنجره ی ساختمان ِ کناری که ازش صدای بنان می آمد. صاحب ِ خانه هم که انگار مثل ِ من بی خواب شده بود، آمد دم ِ پنجره. فقط سایه ی تاریکش را می دیدم. صدایم کرد. گفت اگر دلم می خواهد بیایم بالا تا با هم بنشینیم به نوشیدن و گوش کردن به صدا. گفتم مزاحم نمی شوم ؟ گفت نه.
رفتم بالا. نه تنها قیافه اش، که لباس هایش هم مثل ِ من بود. گفت هر جا راحتم بنشینم. من هم روی اولین مبلی که رو به پنجره بود، نشستم. برایم نوشیدنی ریخت و قطعه را برگرداند اوّل. خودش هم نشست روی مبل کنار دستی.
بهم گفت می بینی چقدر گذشته است ؟ گفتم از چه چیزی ؟ گفت از همه چیز. از اینکه آمدیم توی این خانه. از اینکه .. از اینکه . گفتم آره، خیلی گذشته است، از همه چیز. جوری که آدم دچار ِ یک دلتنگی ِ نامعلوم ِ غمگین و سرخوشانه می شود. باز نوشیدنی ریخت. برای خودش و برای من.
تا دقایق طولانی، نه او چیزی گفت و نه من. سرم گیج می رفت. بلند شدم و آمدم دم ِ پنجره. مردی پایین ِ پنجره نشسته بود و سیگار می کشید. صدایش کردم که اگر دلش می خواهد بیاید بالا تا باهم بنوشیم و صدای " دیلمان " را بشنویم. پرسید که مزاحم نمی شود ؟ گفتم نه. آمد بالا. او هم نه تنها قیافه اش، که لباس پوشیدنش هم مثل ِ ما بود. او برایش نوشیدنی ریخت و لیوان های من و خودش را نیمه پُر کرد.
یکی از ما – که راستش دقیقا نمی دانم کدام یکی مان – بلند شد و رفت دم ِ پنجره. چیزی گفت و آمد در ِ خانه را باز کرد. یکی دیگر مثل ِ ما آمد توی خانه. یکی از ما برایش نوشیدنی ریخت و لیوان های بقیه را هم نیمه پُر کرد.
حالا شده بودیم چهار نفر. من – که دیگر نمی فهمیدم کدام یکی هستم – سیگاری روشن کردم و گفتم به نظرتان نمی آید این آهنگ ِ بنان یک تلخی و شیرینی عجیب و توامان دارد ؟ یکی از ما گفت دقیقا همینطور است.
همه مان ساکت ماندیم. هوا تاریک- روشن بود و خنک. پرده ی جلوی پنجره با نسیم ِ خنک ِ تابستانی تکان می خورد.